پايگاه جواد مفرد كهلان


معنی نامهای اقوام اساطیری که غالباً ترکیبی از پسوند سار دارند

Wednesday, November 18, 2009 by Mofrad

نسناس (نساناس= قوم زنان، آمازونهای سئورومتی، اسلاف صربها)؛ گلیم گوشان (اورانگوتانهای سرزمین مالزی)، اسب ساران (سروران اسب دار، مغولان)،سگساران (سابیران، ووسونها، کادوسیان)، گرگساران (ترکان)، مرغساران (قرقیزان، سیمرغیان چین و ایران و ارمنستان)، زاغساران (مردم زاگروس نشین یا سلتهای زاغپرست)، خرس ساران (مردم چهارتوقیری به مغولی، توغوز ارسین به تخاری، آیی یاورو به ترکی)، شترساران (سروران شتر دار در عربستان)، مردم پهن بینی (ساکنین شبه جزیره هندوچین)، فیل ساران (نواحی جنگلی فیل پرور و فیلسوار هند) و سرانجام یمونه (مردم یاک-غژغاوپرور تبت، یا سرزمین یمه= نواحی جنوبی، یمن، سرزمین یونانیان). در مورد اینکه از گلیم گوشان همان اورانگوتان ها (به زبان مالزی یعنی مردان جنگل) منظور شده است. بیت شعری ازمنوچهری و این تصویر را ملاحظه نمایید:
برروی هوا گلیم گوشان بینی دلها ز نوای مرغ ، جوشان بینی.

ریشه نام برخی از بافته های سنتی

by Mofrad

جاجیم: این کلمه را در زبان پهلوی میتوان به صورت جاچین باز سازی نمود. نام پلاس را می توان از لاتینی پائیلس گرفت که به معنی حصیر و نی است. نام کلیم یا گلیم را می توان از ریشه پهلوی گله-ایم گرفت :با توجه به قابل تبدیل بودن حرف "ر" به "ل" در زبان پهلوی و فارسی از ریشه گره و گره زدن بعلاوه پسوند جمع اوستایی و سانسکریتی رایج "ایم" است. یعنی در مجموع آن به معنی بافته شده به طریق گره زدنهای متوالی است. بدیهی است نام قالی هم از همین ریشه است چه نام اروپایی قالی یعنی کارپت هم که از زبان ارمنی اخذ شده از ریشه کلمه کار یعنی گره و گره زدن در زبان ارمنی است. ولی بوب یا ارنبوب را می توان از ریشه های اکدی و آرامی بافته شده تارهای کشیده و تارهای کشیده پشم گوسفند گرفت: ارن به آرامی معنی پشم گوسفند و بوب به معنی تارهای کشیده است. خورجین به وضوح از ترکیب خوار (خوراک) و جین (جا) ساخته شده است. نمد یا نمت را می توان مرکب از اجزاء پهلوی نی (زیر) و پت (انداخته شده) در مجموع یعنی زیر انداز گرفت.

معنی و مفهوم اصطلاحات زرتشتی نماز برساد، سدره و برسمن

Monday, November 16, 2009 by Mofrad

از آنجایی که اساس دین مغان زرتشتی با مسائل اجتماعی و کشاورزی بوده است؛ لذا بهتراست کلمه برسمن را از ترکیب کلمات اوستایی بِرِثَ (میوه دادن) و مئینو (ذات و منش) گرفته شوند. یعنی آن در اصل وسیله دعای و زمزمه و سحر مراسم باردهی درختان میوه دار بوده است که بعداً در حالت تعمیم یافته به عنوان وسیله جادویی پیروزی در امور دیگر نیز بکار رفته است. اسامی اوستایی ورشنوم (اعمال نُه گانه) یا نشوه (نُه شیوه و عمل) که نام مراسم تطهیر آلودگان به امراض و نجاسات به نُه شیوه در طول نُه شب بوده ، ربطی با این کلمه ندارد.در مورد گاهانبار و نماز برساد گفتنی است: گاهانبار را در سنت زرتشتی به چهار معنی مختلف گرفته اند: نخست به معنی زمان های به ثمر رسیدن يا بار دادن ، دوم زمان انبار کردن،سوم زمان بارعام دادن، چهارم زمان گاهان(گاتها) خوانی، که از این میان مفهوم اولی با توجه به سفره معروف میوه آنها درست می نماید چه سوای خود معنی گاهان-بار نام دعای در اساس مربوط بدان یعنی برساد هم در اوستا هم در ریشه لغات بَر (نتیجه و میوه دادن) وستو (نماز و ستایش) یا ترکیب بِرِث (میوه و نتیجه) و ایس (دعا) همین معنی نتیجه و اختتام تبرک آمیزو برکت دهنده نماز را اراده می نماید. در صورت اخیر به ریشه ایرانی نام عابد اساطیری معروف برصیصا (برث ایس) یعنی لقب مانی و دومین سئوشیانت زرتشتی یعنی اوخشیت نمنگهه (پروراننده نماز) میرسیم. این خود نشانگر آن است که ریشه این نماز و حتی نمازهای دیگر زرتشتیان از عهد مانویان و از آداب سنن ایشان اخذ شده است. می دانیم حتی ترتیب و تعداد نمازهای پنجگانه اسلامی به الهام از نمازهای مانوی (زندیقان، صدیقین) پدید آمده است. و این نتیجه ما را به مقابله نام سئوشیانت دوم با خود مانی رهنمون میگردد. با اندکی تعمق در باب ریشه ایرانی نام عابد اساطیری معروف برصیصا (برث ایس=پروراننده نماز) یعنی لقب مانی و حتی به نام دومین سئوشیانت زرتشتی یعنی اوخشیت نمنگهه (پروراننده نماز) میرسیم. این بدان معنی است که از سئوشیانت دوم یا اوشیدر بامی (بیمرگ درخشان= مانی درخشان) همانا خود مانی بنیانگذار نمازهای پنجگانه مانوی منظور بوده است که ترتیب و توالی نماز مسلمین نیز به قیاس از زمازهای آنها پدید آمده است. موضوع یکی شدن مانی با سئوشیانت دوم معلوم میدارد از سئوشیانت اول یعنی پروراننده قانون عدل و داد خود سپیتاک زرتشت (گائوماته بردیه) و از سئوشیانت سوم یعنی استوت ارته (استوار کننده قانون عدل و داد) همانا مزدک بامدادان (اهل نیسای میانی در غرب افانستان) مراد می بوده است که زادگاهش در سمت دریای هامون ذکر میگردد. گرچه زرتشتیان پیش از اسلام کورش سوم یعنی فریدون/ثراتئونه را تحت نام ون جوت بیش یعنی درخت رنج دا به عنوان منجی و سئوشیانت ایرانویج (ایران اصلی) به شمار می آوردند. این بدان معنی است که از نظر زرتشتیان همین کورش سوم منجی آخرالزمان یعنی سئوشیانت سوم تصور میشده است. اما بر این پایه وجود مانی در این فهرست، این باور بدین صورت خود باید از مزدکیان به زرتشتیان رسیده باشد چون تنها فرق دینی ایشان بوده که این هر سه پیامبر ایرانی را گرامی میداشته اند. یعنی اگر خوب دقت کنیم سومین سئوشیانت در اصل زرتشتی خود همان کورش سوم یا ثراتئونه (سومین) بوده است که لابد مزدکی ها وی را با مزدک جایگزین نموده بوده اند. گرچه در نماز کنونی زرتشتیان برساد (در ترکیب بر-ساد) یا برسد (بر-سد) همچنین دارای ریشه سامی اکدی قابل توجه "دعای تبرک الهی" نیز می باشد. می دانیم بعد از تسلط اعراب مردم انقلابی نقاط مختلف ایران بیش از دو فرقه زرتشتی و مانوی طرفدار آیین مزدکی شدند و اینان خود به تدریج در کسوت باطنی گری با علویان انقلابی مخلوط و سرانجام در آنها به تحلیل رفتند. بنا به توضیح هاشم رضی ، نماز برساد هم اکنون در مقام همان تشهد نماز مسلمین است. در مقام مقابله اساس باید تسعد یعنی سعادت و میمنت باشد که به تشهد قلب شده است : "برساد یا برسد دعایی است که پس از پایان هر نمازی خوانده میشود و در واقع تا این دعای کوتاه خوانده نشود، نیایش یا نماز پایان نمی یابد. ستایش یکتا خداوند یا نام ستایش خدا (معادل اشهد ان لاالله الا الله در تشهد) را هر هنگامی که باشد، به عنوان ثواب و تبرک می خوانند." معلوم نیست چگونه این کلمه را صرفاً لغتی پازند- هزوارش یعنی سامی آرامی-اکدی پنداشته اند در حالی که برای آن در لغت اوستایی و فارسی مفهوم روشنتری وجود دارد. ولی برعکس برای کلمه زرتشتی سدره (لباس آیینی گشاد زرتشتیان) که به وضوح از ریشه عربی ستره (لباس پوشاننده) است، ریشه ای اوستایی از ویسترده (وسیع و گسترده) قائل گردیده اند. لذا در مجموع برساد، نماز و دعایی که به جهت عطا و برکت محصولات کشاورزی به جای آورده میشده است. در لغت نامه دهخدا هم کلمه همردیف آن یعنی برسم تقریباً به همین معنی میوه دهی گرفته شده است؛ بدون اینکه مفهوم و منظور اصلی از آن، خوب درک گردیده باشد.
لغت نامه دهخدا:[برسم . ب َ س َ ] (اِ) از کلمه ٔ برسمن اوستایی و مشتق از برز بمعنی بالش و نمو. (از یادداشت به خط مؤلف). شاخه های بریده ٔ درخت است که هریک را در پهلوی تاک و در فارسی تای گویند و باید که از رستنی باشد نه از فلز و از درختی پاکیزه و متأخران گویند از انار باید باشد و مراد از رسم برسم گرفتن که در ایران قدیم بسیار است و دعا خواندن ، اظهارسپاس کردن است نعمتهای خداوند را از نباتات که مایه ٔ تغذیه است . شاخه های باریک به درازای یک وجب که از درخت انار ببرند و رسم بریدنش چنین است که اول برسم چین را که کاردی است و دسته ٔ او هم آهن است پادپادی کنند، یعنی شست و شو دهند، پس زمزمه نمایند، و زمزمه دعایی را گویند که پارسیان بهی کیش یزدانی در وقت شستن تن و خوردن خوردنی و در جمیع عبادات بر زبان رانند، آنگاه برسم را ببرند همچنین پس از بریدن برسم دان را پادپادی کنند. و اندکی از برسم که چیده اند بلندتر باشد و برسم را درون آن نهند هرگاه که خواهند نسکی از نسکهای زند بخوانند یا عبادت کنند یا تن شویند یا چیزی خورند چند دانه از به رسم بجهت آن کار معین است که از برسمدان بدر آورند و بدست گیرند بجهت خواندن نسک وندیداد سی و پنج عدد در دست گیرند و چون یک بار آن نسک خواندند آن برسمها باطل شوند و برای خواندن نسک یشت بیست و چهار به رسم بدست گیرند و هنگام خوردنی و خوردن پنج برسم بدست گیرند و از شرائط به رسم بدست گرفتن ، پاکیزگی تن و لباس است . (آنندراج ) (انجمن آرا). چیزی است که مغان در وقت پرستش آتش و جز آن بدست گرفته پرستند. (شرفنامه ٔ منیری ) :

بدو گفت شاه آنچه داری بیار
خورش نیز با برسم آید بکار. فردوسی .

سر وتن بشوییم برسم بدست
چنان چون بود شاه یزدان پرست . فردوسی (از شرفنامه ٔ منیری).

ز دستور پاکیزه برسم بجست
دو رخ را بآب دو دیده بشست . فردوسی .

یکی ژند و وست آر با برسمت
بگو پاسخ از هرچه وا پرسمت . فردوسی .

و رجوع به الجماهر ص 67 و فرهنگ ایران باستان ص 271 و یشتها ج 1 ص 32، 160 و 556 و مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات فارسی شود.
- باژ و برسم ؛ باژ، دعاهای مختصر که زرتشتیان آهسته بر زبان رانند و برسم دسته های بریده ٔ درخت که به هنگام غذا خوردن به دست گیرند و مجموع ، علامت اظهار ستایش بود از نعمتهای خداوند. رجوع به باژ و باژ گرفتن شود.

- برسم بدست یا بمشت ؛ کسی که برسم به دست دارد:

نهادند خوان پیش یزدان پرست
گرفتند پس باژ و برسم بدست
پس ایزدگشسب آنچه اندرز بود
بزمزم همی گفت و موبد شنود. فردوسی .

پرستنده ٔ آذر و زردهشت
همی رفت با باژ و برسم بمشت

فرود آمد از اسب برسم بدست به زمزم همی گفت و لب را ببست. فردوسی

نام و نشان ایزد روسی یاریلو در شناسایی بهتر معادل ایرانی وی ایزد مهر، یاری بزرگی است

by Mofrad

سرانجام بعد از مدتها انتظار و جستجو کتابی در باب اساطیر روسها از پیوتر سیمونوف بدست آوردم که برای مقابله و تطبیق خدایان ایران و اسلاو بدان نیاز داشتم. بار اول که موضوع ایزد یاریلو(به لغت اسلاو یعنی ایزد داغ و گرم، به لغت سکایی یعنی ایزد یاری و یاوری) را دیدم صرفاً به جهت ایزد سر سبزی و حاصلخیزی و تاج گل سر وی و فالوس دار به شمار رفتنش به مقابله وی با ایزد حاصلخیزی ژرمنها یعنی فری کشیده شدم و از مقایسه وی با ایزد مهر غافل ماندم. حال که امانت کتاب را تمدید کرده و نظری دوباره بر آن انداختم؛ گنج ناگفته هایی مهم و جالب از آداب سنن ایزد مهر در باب وی مشاهده نمودم. در واقع نظر به معنی اسلاوی نام یاریلو یعنی ایزد داغ و گرم این همان خدای سکایی الاصل اسلاوها یعنی داژبوگ (ایزد داغ و سوزان=خورشید) است که این در اساطیر روسی در مقام پدر یاریلو قرار گرفته است. نام مادر وی لادا (بانوی عطرآگین) آمده است که با توجه به نام الهه زمین اسلاوها یعنی موکوش (الهه نمناکی زمین) همان الهه ایرانی سپنت آرمئیتی (در اساس سپنت ترووائیتی یعنی الهه مقدس آبزاران) است. مطلب بسیار جالب در مورد وی این است که جشن نوروز ایرانی مطابق با روز بازگشت وی از عرش آسمان به سوی زمین و جشن مهرگان مطابق با روز عودت وی به سوی عرش آسمان میگردد که این مطلب در سنن فرهنگ و اساطیر ایرانی در رابطه با ایزد مهر فراموش شده است. از جشن مهرگان همین قدر می دانستیم که این روز جشن شادمانی پایکوبی رعایا و فرمانروایان در کنار هم بوده است. گرچه نگارنده جشن نوروز ایرانی را در رابطه با مردوک ایزد ملی بابلی معادل ایزد مهر و جشن زگموگ بابلی می دید ولی دلیل و سندی بر ریشه ایرانی این جشن پیدا نمیکرد گرچه سنت جا افتاده و بومی نوروز اساس ایرانی سومری-آریایی آن را به وضوح نشان میداد. سند تاج گل یاریلو بیانگر آن است که حتی تاج گل سر عیسی مسیح اساطیری مسیحیان نیز مأخوذ از این ایزد خورشید اسلاوی وایرانی است. موضوع نیرو جسمانی و اسب سفید یاریلو و دستان حامل چاودار (به نشانی نان و غلات) و کاسه سر (جام می جنگجویان) نیز قابل توجه است. می دانیم که در سنن مهر پرستی رومیان نیز ایزد مهر حامل جام یا اناری در یک دست است و در تصویر مهری بالای تاق بستان نیز الهه ای ملکوتی بالداری پابرهنه ای کنده کاری شده است که در یک دستش یک جام پر یاقوت یا میوهً پرخوشه انار و در دست دیگرش رشته ای دیهیمی از مروارید یا دانه غلات است. سکاها ایزد مهر را به عنوان ایزد خورشید خویش غالباً اویتوسوروس می نامیده اند که می توان آن را خورشید نیرومند وجنگاور مراتع معنی نمود.
حتی بزرگترین خدای ایرانیان عهد ساسانی یعنی اهورا مزدا را به سادگی می توان تحت سه نام و نشان متفاوت ولی مرتبط سواروگ (ایزد آسمان روشن) و سوانتویت (به لغت اسلاوی یعنی سرور نورانی دانا) و بیلوبوگ (ایزد سفید و نورانی) در نزد ملل اسلاوی مشاهده نمود. این ایزدان یا ایزدی در صور سه گانه از جهات بسیاری با وارونا (خدای آسمانی دانای قوانین) در وداها و اهورامزدا (سرور دانا) در اوستا همسان هستند. از آن جایی که برای بیلوبوگ (ایزد سفید) خدای متضاد همزادی به نام چرنوبوگ (ایزد سیاه) وجود دارد و این یکی خود به وضوح معادل اهریمن و دیو اپوش (ایزد تاریک و سیاه) و سئودئو (سودابه، ایزد سیاه) است؛ لذا اشتراک نام و نشان این خدای سه گانه اسلاوی با اهورامزدا و وارونای ایرانیان تصادفی نبوده است و آنها دارای سرچشمه هندواروپایی مشترکی در ماقبل تاریخ و عهد تاریخی کهن بوده اند. در سنن اسلاوهای بالتیک و لهستان تندیس هشت متری سوانتویت (سرور نورانی دانا) در معبد وی در آرکونا واقع در جزیره روگن در شمال شرقی آلمان به صورت فرد واحدی با چهار سر چسبیده به هم ایجاد شده بوده است که آنها نه نماینده خیر و شر یا روشنایی و تاریکی بلکه صرفا نماینده چهار جهت اصلی زمین بوده اند که وی به عنوان خدای آسمان و زمین بر آن جهات نظارت داشته است. در مقابل خدای جهان زیرین همین اسلاوهای شمال غربی تریگلاو (خدای سه سر) نام داشته که در شهر ستتین در پومرامیا در شمال غرب لهستان معبدی داشته با تندیسی بزرگ و سه سر (به نشانی خدای جهان زیرین، زمین و آسمان) که در آنجا پرستش میشده است. اسب سیاه مخصوص وی که در مقابل اسب سفید مخصوص سوانتویت بوده معلوم میدارد که اساس نامگذاری اینان به چرنوبوگ (ایزد سیاه) و بیلوبوگ (ایزد سفید) به نشانی خدای جهان زیرین و خدای آسمانی بودن آنان، بدیشان اطلاق گردیده است. هندوایرانیان مقام خدای جهان زیرین را به جم (ایزد سیاه همزاد زیرین) اختصاص داده و جایگاه وی را در روی زمین و آسمان به اهریمن و اپوش و رودره (خدای خشمناک و مرگبار سرخ و سیاه)اختصاص داده بودند. بدر اساطیر اسلاو سواروگ- سوانتویت را پدر خدایان داژبوگ (ایزد خورشید/مهر) و سواروگیچ (ایزد آتش، آذر) به شمار آورده اند که از این سنت خبر فرزند اهورامزدا بودن آذر از طریق منابع یونان کهن و منابع ملی قدیم به ما رسیده است ولی منابع اوستایی و ودایی صراحتی در نسبت پدر و فرزندی اهورامزدا/وارونا با میثره (مهر) ندارند و نام ایشان در کنار هم به عنوان اهوراهای بزرگ آریائیها ذکر می نمایند.
ایزد مهر-یاریلو هندوایرانی و اسلاوی معادلهایی به نامهای شیموت (قاصد نیرومند خدایان) و مردوک (آَشّور، شاد و مسرور =ضحاک) نزد عیلامیها و بابلیها داشته است که بعداً منشأ فرشتگان مقرب سامی یعنی میکائیل (عامل و مظهر خدا) و جبرئیل (عامل نیرومند خدا) و عزرائیل (یاور خدا) شده اند.

در اینجا مطلب مربوط به معرفی ایزد یاریلو را به عینه از کتاب اساطیر اساسی روس تألیف پیوتر سیمونوف را به عینه از متن انگلیسی آن ترجمه می نمایم:
یاریلو:
لاریلو فرزند داژبوگ (خدای خورشید تابان) و لادا (الهه زمین) ایزد عشق آتشین و ایزد حاصلخیزی و سر سبزی و تجدید حیات زمین است. او خدایی نیرومند و زیبا و خدای دلیر حافظ دشتها و مراتع است. وی با پاهای برهنه سوار بر اسبی سفید است در حالی یک ردای سفید بر تن و تاجی حلقه ای از گلهای دشت بر سر دارد. در دست چپ او یک دسته چاودار و در دست راست وی جامی از کاسه سر انسان دیده میشود. در آغاز اعتدال بهاری در رابطه با مادرش الهه زمین به سوی زمین می شتابد. با ورود وی تابش خورشید افزایش می یابد و این امر باعث زاد و ولد و سر سبزی زمین و ذوب یخها و برفهای زمستانی میگردد. در مقابل در انتهای تابستان و اوایل پاییز به سوی عرش آسمان بر میگردد. یک آهنگ قدیم روسی در مورد وی میگوید: " هنگامی که او با گامهایش بر روی زمین قدم بر میدارد موجب وفور و برکت محصول چاودار بر روی زمین میشود و زمانی که او با چشمان و گوشهایش نظر بر روی زمین می اندازد موجب رشد و برکت گندمزاران میگردد."

I kärlekens frånvaro

Saturday, November 14, 2009 by Mofrad

Det visar sig
nakna sanning
hos kärlekens frånvaro.
De stängda
röda dörrar
och komikern
röda läppar
Det kan finnas.
Då är det lust
leva för sig
i de falskas frånvaro.
Falskan när flyttar sig
dags att komma
sankta ljuset.

منظور از مردم هفتواد شاهنامه همان قوم هپتالان بوده اند

Thursday, November 12, 2009 by Mofrad

داستان هفتواد در شاهنامه، آمیختهً اخبار محل پرورش کرم ابریشم سمت ترکستان چین و مردمان بومی کهن آن نواحی یعنی هپتالان با نام کرمان جنوب ایران است که در افواه عامیانه با کرم ابریشم اساطیری عظیمی برابر گرفته است که از ظاهر نام کرمان (در اشتقاق آن به کرم و علامت نسبت یا جمع ان) پدید آمده است. آشکار است شهرکجاران، به عنوان مقّر هپتالان به وضوح یادآور ناحیه شهرکوچقر-ان همان منطقه حاصلخیزکوچقرکای حالیه در سمت شرقی ایسیک گول (دریاچه آب گرم) در قرقیزستان کنونی است که از مقرهای اصلی حکومت هپتالان بوده است. صور مختلف نام هپتالان یعنی هپتال (هفت ایل)، یتا (به ترکی یعنی هفتان) و هواتون اخبارچینیان (هفتان) جملگی معلوم میدارند که نام هفتواد (هفت ایل و تبار) اشاره به خود نام هپتالان است. می دانیم یفتال (هپتالیت) یعنی همان هفتواد شاهنامه در اساس همان پادشاه هپتالان است که ملقب هفتالیتو(یعنی سروران هپتالان) بوده و در سال 425 میلادی تاج شاهی را بر سر گذاشت. وی با دویست و پنجاه هزاز سپاه از جیحون گذشت و به ایران حمله آورد. ولی بهرام گور در مرو رود به وی شبیخون زد و او را شکست داده و به قتل رساند و تاج او را به آتشکده آذرگشنسب فرستاد. بنابراین در انتساب داستان هفتواد به اردشیر بابکان اشتباه حادی صورت گرفته است. فاتح جنگ حماسی هفتواد؛ بهرام گور از اخلاف اردشیر بابکان بینانگذار سلسله ساسانی بوده است نه خود اردشیر بابکان. با توجه به اینکه حمدالله مستوفی بهرام گور را بانی شهر کرمان به شمار آورده است و همچنین با توجه به خود عنوان گورخوار وی می توان حدس زد که عنوان کرمان (در مفهوم فرد جنگی) و کرم (در مفهوم جنگجوی بزرگ) از نام اصلی هفتالیتو اخذ شده است که در منابع کهن صریحاً قید نشده است ولی لابد همشکلی یا ارتباطی ریشه ای با همین کلمات کرمان و کرم داشته است. هپتالان را شاخه ای از یوئه چی ها (کشاورزان تخاری) به شمار آورده اند که پیشتر از ایشان به ماوراءالنهر و افغانستان رسیده بودند و به سبب وحشتی که از هجوم و کثرت خویش در مردم خاورمیانه ایجاد نموده بودند، تحت نام یأجوج (یوئه چژی، یوئه چی کوچک) و مأجوج (مه یوئه چی= یوئه چی بزرگ) توسط کتب دینی عهد کهن معروف و جاودانه شده اند.
اطلاعات و نظریات پیشین در این باب را می توان در مقالهً محمود کویر می توان رؤیت نمود که پیداست ره زین ره نه چندان تاریک نبرده اند برون.
داستان کرم هفتواد شاهنامه
(از محمود كوير)

داستان هفتواد در شاهنامه‌ی فردوسی و کارنامه‌ی اردشير بابکان آمده است.
هفتواد دو داستان در هم آميخته است: «پيدايش ابريشم در ايران» و ديگری «پايان اشکانيان و بر سر کار آمدن حکومت دين - شاهی ساسانی».

ز شهر کجاران به دريای پارس(در اصل منظور دریای مازندران)
که گويد ز بالای پهنای پارس
يکی شهر بد تنگ و مردم بسی
ز کوشش بدی خوردن هر کسی ...
بدان شهر بی‌چيز و خرم‌نهاد
يک مرد بود نام او هفتواد

شهری‌ است بر پهنه‌ی اساطير؛ نان‌آور خانواده زنان هستند و همه‌گی در کار ريسنده‌گی؛ نام اين شهر در شاه‌نامه‌ی فردوسی «کجاران» و در کارنامک اردشير پاپکان «کلالان» (علی القاعده همان کجاران) آمده است. در اين شهر، مردی می‌زيسته که فردوسی نام وی را «هفتواد» و در کارنامک «هپتن باد» گفته‌اند. هفتواد و هپتن باد و هپتان بوخت و شکل‌های ديگر اين کلمه، به معنی هفتمين پسر، دارای هفت پسر، بخت و اقبال هفتم، آزادشده‌ی هفت آسمان و ... هستند.
فردوسی می‌گويد: بدين‌گونه بر نام او از چه رفت / ازيرا که او را پسر بود هفت
هفتواد هفت پسر و تنها يک دختر داشت. دختر روزها هم‌راه ديگر دختران شهر، دوک نخ‌ريسی برگرفته و در دامنه‌ی کوهی در نزديکی شهر به نخ‌ريسی می‌پرداختند. روزی دختر هفتواد در راه سيبی می‌بيند، آن را از زمين برداشته و به هنگام چاشت در درون آن کرمی می‌يابد. کرم را از ميان سيب بر می‌دارد و در دوک‌دان می‌گذارد و به بخت کرم به رشتن می‌پردازد. آن روز دخترک دو چندان هميشه نخ می‌ريسد. اين داستان روزها ادامه می‌يابد و هر بامداد، دخترک پاره‌يی از سيب پيش کرم در دوک‌دان گذاشته و هر روز بيش از روز پيش نخ می‌ريسد. چون داستان را به مادر و پدر باز می‌گويد، هفتواد آن را به فال نيک گرفته و کرم را گرامی می‌دارد:
تن‌آور شد آن کِرم و نيرو گرفت / سر و پشت او رنگ نيکو گرفت
همی تنگ شد دوک‌دان بر تن‌اش / چو مشک سيه گشت پيراهن‌اش
و از آن پس کار هفتواد و خانواده‌اش از بخت کرم رو به سامان می‌نهد. در شهر حاکمی بوده که با رونق کار هفتواد، به انديشه‌ی ستادن مال و ماليات بيش‌تر از او می‌افتد. هفتواد به پشتی‌بانی هفت پسر و مردمان ديگر شهر، اين ستم را بر نتافته و به جنگ حاکم می‌رود. شايد او نماينده و دست‌نشانده‌ی ساسانی را بر می‌اندازد تا دو باره دولتی اشکانی برقرار کند. پس از شکست دادن وی، هفتواد خود زمام امور شهر کجاران را به دست می‌گيرد:
به نزديک او مردم انبوه شد / ز شهر کجاران سوی کوه شد
يکی دژ بکرد از بر تيغ کوه / شد آن شهر با او همه هم‌گروه ...
يکی چشمه‌يی بود بر کوهسار / ز بخت اندر آمد ميان حصار
يکی باره کرد گرد اندرش / که بينا به ديده نديده سرش
هفتواد بر کوهی نزديک کجاران دژی بنا می‌نهد که از اتفاق چشمه‌يی که در آن کوه بوده در ميان دژ واقع می‌شود. دژ را بارويی می‌کشد و آن گاه از برای کرم که اينک بسان بتی بزرگ مورد پرستش بود و چون پيلی بزرگ شده بود و در صندوقی که هفتواد برای‌اش درست کرده بود، نمی‌گنجيد، حوضی از سنگ و ساروج می‌سازد و کرم را در آن جای می‌دهند.
دولت هفتواد روز به روز در ترقی بود:
چنان شد دژ نامور هفتواد / که گردش نيارست جنبيد باد
حصاری شد آن پر ز گنج و سپاه / نبودی بر آن باره بر باد راه
تا آن که ستاره‌ی بخت اردشير بابکان بلند می‌شود و دولت از اشکانيان می‌ستاند و به هفتواد نيز پيام می‌فرستد تا به فرمان او گردن نهد. اما ساسانيان با کودتايی دينی، حکومت آزاده‌گان اشکانی را در هم می‌شکنند و نخستين حکومت دينی را در ايران بنياد می‌نهند. اين نخستين بار است که آيين زرتشت چون دين رسمی برقرار می‌شود.
هفتواد ارجی نمی‌نهد. چون سپاه اردشير به قصد جنگ با هفتواد حرکت می‌کند، هفتواد با سپاهيان خود در کوه کمين کرده و با نزديک شدن لشکر اردشير بر او می‌تازد و آنان را تار و مار می‌کند. اردشير بار ديگر سپاه ساز می‌کند و به جنگ هفتواد می‌آيد. اين بار پسر هفتواد که فردوسی شاهوی می‌خواندش و از پدر دور بوده نيز به نزد پدر می‌آيد:
برآمد ز آرام و از خورد و خواب / به کشتی برآمد برين روی آب
به کشتی بيامد بر هفتواد / دل هفتواد از پسر گشت شاد
دو سپاه به جنگ می‌پردازند، اما اردشير کاری از پيش نمی‌برد و سپاه را باز می‌خواند:
ز هر سو سپه باز چيد اردشير / پس و پشت او بد يکی آب‌گير
باری، اردشير پس از آن که قيام مهرک جهرمی را در فارس سرکوب می‌کند، نقشه‌يی برای قتل کرم هفتواد طرح می‌کند. در حالی که دژ هفتواد هم‌چنان در محاصره‌ی سپاه او بود، اردشير خود در لباس پيله‌وری به درون دژ راه يافته و در آن‌جا به عنوان يک پيله‌ور خراسانی که آوازه‌ی کرم را شنيده و اينک به حاجت‌خواهی و نذر و نياز به درگاه کرم روی آورده است، با نگه‌بانان کرم طرح دوستی می‌ريزد. شبی آنان را مست و مدهوش کرده و به هنگام چاشت کرم مقداری قلع (ارزيز) گرم در حلقوم وی می‌ريزد و کرم می‌ترکد. با کشتن کرم اردشير به سپاه‌اش در بيرون قلعه علامت داده و آن‌ها قلعه را که اينک ديگر در حصار بخت کرم نبوده تصرف می‌کنند. اردشير هفتواد را می‌کشد و آن گاه پس از تاراج همه‌ی ثروت بی‌کران قلعه، اردشير:
بکرد اندر آن کوه آتش‌کده / بدو تازه شد مهرگان و سده
پس سخن از سرکوبی يک آيين کهن بازمانده از دوران اشکانی و آوردن دين نو يا بهی‌ست.
کجاران يا کلالان و قلعه‌يی را که هفتواد بنا نهاد، بم دانسته‌اند و دروازه‌ی معروف به «کت کرم» (کت در گويش محلی به معنای سوراخ و لانه‌ی حشرات و کد در لغت به معنای خانه و جای‌گاه) در ارگ بم را منسوب به کرم هفتواد و اتاقی را که در قسمت حاکم‌نشين و نزديک به بالای همين دروازه است، محل نگاه‌داری کرم می‌دانند و نام بم را بر گرفته از صدای ترکيدن کرم گفته‌اند.
وجود محله‌ی بسيار قديمی «کوزران» در غرب ارگ بم که از نام کجاران فردوسی يا کلالان کارنامک اردشير پاپکان است، جغرافيای داستان هفتواد را در بم نشان می‌دهد. يکی از نخستين کسانی که به شباهت نام محله کورزان بم با کجاران شاه‌نامه دقت و آن را عنوان کرده است، سر پرسی سايکس انگليسی در کتاب سفرنامه‌ی سايکس است. برخی به اعتبار مصراع «مران حصن را نام کرمان نهاد» در داستان هفتواد، محل دژ هفتواد را در قلعه‌ی دختر کرمان دانسته‌اند، اما بايد توجه داشت که نام کرمان بسيار کهن‌تر از زمان داستان هفتواد، يعنی اواخر دوره‌ی اشکانی و آغاز سلطنت اردشير پاپکان است. گذشته از آن تقدم تاريخی ارگ بم که همراه با قراين ديگر قدمت آن را تا دوره‌ی اشکانی مسلم می‌سازد، از دلايل يکی بودن کجاران و بم است.
در كارنامه‌ی اردشير بابكان هم‌چنين آمده است كه در جنگ دوم، پس از پيروزی اردشير و كشته شدن هفتان بوخت، اردشير «خواسته و زر و سيم از آن به دژ به هزار بار شتر كرد [و] به گوار (اردشير خره) گسيل كرد». طبری نيز اين مطالب را تأييد كرده است. به نوشته‌ی او، اردشير به رستاق كوجران لشكر كشيد و مال و گنج فراوان به دست آورد. اين ثروت بی‌ترديد از توليد ابريشم آن منطقه بوده است.
بنا به روايت کارنامه‌ی اردشير بابکان و شاه‌نامه‌ی فردوسی، هفتواد حکم‌رانی پارتی‌ست که در آغازين سال‌های شاهنشاهی نوخاسته‌ی ساسانی، ميان وی و اردشير نبردی سخت در می‌گيرد.
داستان هفتواد نبرد شاهان مستقل و آزاده‌ی اشکانی با ساسانيان است که با يک کودتای دينی بر آن شدند تا به اشکانيان مسلط شده و با رواج آيين زرتشت، و يک حکومت مرکزی با دين واحد، ريشه‌های يک حکومت فدراتيو و زن‌خدا را بکنند. از همين روست که در کنار هفتواد با شهر زنان نيز روبه‌رو هستيم و قهرمان اصلی اين داستان نيز دختر هفتواد است.
«اندر راه سپاه هفتان بخت خداوند كرم بديشان رسيده آن مال و خواسته و بنه همه‌گی از ياران اردشير بستاند و در كلالان بذر كلال كه كرم آن‌جا جای داشت بود.» (كارنامك اردشير بابكان)
كسروی در حاشيه‌ی كتاب کارنامک اردشير نوشته است: «در شاه‌نامه اين نام را "كجاران" می‌گويد و گويا همان درست‌تر باشد، چه در خط پهلوی اين دو كلمه شبيه هم‌ديگر نوشته می‌شوند و با اندك تحريفی ممكن است "كجاران" "كلالان" شود. اما "كلال" نام دژی‌ست كه در بيرون شهر كجاران بر سر كوهی نهاده و جای‌گاه كرم بوده.
در نزديکی همين شهر کوزران بازمانده‌های يک پرستش‌گاه مهری از دوران اشکانی نيز يافت شده است. چندين سرو با عمر بيش از دو هزار سال در آن نزديک‌ها بوده است. کهن‌ترين آن را که در باغی به نام باغ سروی بود، در همين سال‌های اخير سوزاندند و تنها چند شاخه از آن بازمانده است. در تمام اين ناحيه که تمدن هليل‌رود و جيرفت نيز در نزديکی آن قرار دارد و از سوی ديگر، تمدن شهر سوخته‌ی سيستان، آثار و نشان‌های بسياری از تمدنی بسيار کهن يافت شده است که همه گواه بر رونق آن در زمان اشکانی دارد.
زنده‌ياد فره‌وشی نوشته است: «ناحيه‌ی كرم ممكن است بنا به روايت فردوسی كرمان باشد و نيز ممكن است بنا بر استخری در "مسالك و ممالك"، ناحيه‌ی آباده و كردبجرد باشد.»
باستانی پاريزی نيز در کتاب «کوچه‌ی هفت‌پيچ» می‌نويسد: «بلاش حاکم آخر دوره‌ی اشکانيان با سکنا گزيدن در قلعه‌ی دختر و در جای امن تسلط مستقيمی بر مردم ساکن کجاران (کوزران) داشته است.»
در کتاب «نزهة القلوب» نوشته‌ی حمدالله مستوفی آورده شده: «گويند که کرم هفتواد در آن‌جا با صدايی بم بترکيد، بدان سبب آن را بم خواندند.»
آن‌چه صنيع الدوله در کتاب «مرآة البلدان» آورده و در کتاب جغرافيای تاريخی و «روضة الصفا» بدان اشاره شده، چنين است: «بهمن بن اسفنديار، که او را اردشير درازدست می‌ناميدند، به خون‌خواهی پدرش از استخر به زابل لشکر کشيده و فرامرز پسر رستم از حرکت سپاه بهمن آگاه گشت و به عزم جنگ به سوی لشکر بهمن شتافته و در محل کنونی بم با او برخورد کرده، بهمن پيروز گشته و فرامرز را به دار آويخت.»
«پس از هزاره‌ها، اين دو محل در دو طرف شهر کنونی بم با نام‌های "دارستان" محل تهيه‌ی دار و "دارزين" محل به دار زدن فرامرز، هم‌چنان با همين نام‌ها پابرجايند. (جغرافيای بم)
بهمن بن اسفنديار در محل جنگ به بنای برج و بارو می‌پردازد و جمعيتی را در آن جای داده و از اين جهت آن‌جا را بم (مخفف بهمن) گفتند.
گواهان باستان‌شناسی نشان می‌دهد که ارگ بم شباهت بسياری به شهرهای اشکانی دارد و هسته‌ی اوليه‌ی قلعه (ارگ) بم در اواخر دوره‌ی اشکانيان و اوايل دوره‌ی ساسانيان بر بالای صخره‌يی بلند و استوار در شمال شرقی شهر کنونی بم و بر کناره‌ی رودخانه‌ی پشت‌رود بنا می‌شود.
رشتن و بافتن از اختراعات زنان است. در شاه‌نامه آن را به ديوان که همان زن‌خدايان باستان بوده‌اند، نسبت داده شده است. کرمان و بم و سيستان از کهن‌ترين مراکز پارچه‌بافی و تمدن ايران بوده است. در شاه‌نامه آمده است:
از آن هر يکی پنبه بردی به سنگ / يکی دوک‌دانی ز چوب خدنگ
شدندی شبان‌گه سوی خانه بار / شده پنبه‌شان ريسمان طراز
ماجرای کرم هفتواد را برخی، آغاز صنعت توليد ابريشم و ابريشم‌بافی و نساجی در بم دانسته‌اند که شايد از چين و از طريق جاده‌ی ادويه، يعنی از هند، به بم رسيده و شايد هفتواد در اواخر دوران اشکانی به گونه‌يی به رموز و اسرار آن، که گويا چينی‌ها سعی در پنهان کردن آن داشته‌اند، دست يافته است.
کرمان و بم در قرون اوليه‌ی هجری دارای کارخانه‌جات بافنده‌گی ابريشم، پنبه و پشم بوده است و پارچه‌هايی که در اين منطقه به خصوص در بم بافته می‌شده، به علت دوام و ظرافت خاص از ارزش بالايی برخوردار بوده‌اند. اين پارچه‌ها به مصر، خراسان، عراق و ميان‌دورود صادر می‌شدند و بازرگانان اين مناطق تا قرن چهارم ميلادی، اين پارچه‌ها و پارچه‌های پنبه‌يی را به نام «قمشه» که در بم بافته می‌شده است، می‌خريده‌اند.
مارکوپولو در سفرنامه‌اش اشاره به پارچه‌های ابريشمی ظريفی با نقوش مختلف که توسط زنان و دختران کرمانی بافته می‌شده، كرده و می‌نويسد: «اين پارچه‌ها را برای خان‌ها و سرداران تهيه می‌کنند، پرده‌هايی که توسط آن‌ها تهيه می‌شود، آن قدر زيباست که ديدن‌شان انسان را جادو می‌کند.»
هنوز پته، که ابريشم‌دوزی بر پارچه باشد، از آفرينش‌های هنری آن سامان است.
راه ابريشم (که جاده‌های فرعی به هم پيوسته بسيار داشت) در زمان اشکانيان رونق فراوان داشته و از آن سامان می‌گذشت.
برگ توت که خوراک کرم ابريشم است، در آن ديار به فراوانی وجود دارد. در کنار جاده‌ها آن را می‌کاشته‌اند تا مسافران، به رايگان از ميوه‌اش بخورند و از برگ‌هايش برای خوراک کرم بهره می‌برده‌اند.
بنا بر نوشته‌ی بسياری از تاريخ‌نگاران و جهان‌گردان و مانند آن‌چه در «معجم البلدان» آمده است: «بم در طول تاريخ به صنعت ابريشم مشهور بوده است.»
سرانجام، اردشير دژ را ويران و غارت می‌کند.
داستان با بر افتادن آخرين اشکانيان و سرکوب قيام‌های مردم و بر روی کار آمدن حکومت دين - شاهی ساسانی پايان می‌گيرد.

پی‌نوشت:
برای آگاهی بيش‌تراز تاريخ بم و ارگ بم به اين کارها نگاه کنيد. من در اين نوشتار، از دانش و پژوهش آنان بهره گرفتم و سپاس‌گزار تلاش‌های آنان هستم:
• تارنمای ارگ بم: حميد نوربخش، هم‌راه با ديدگاه‌ها و نظرات کارشناسانه و ارج‌مند ايشان؛
• تارنمای ميراث فرهنگی: ارگ بم. محمد مهريار؛
• جغرافيای شهر بم: محمد مهدی محلاتی؛
• معجم البلدان: ياقوت حموی؛
• يادداشت‌های فراوان و ارزش‌مندِ باستانی پاريزی؛
• کارنامه‌ی اردشير بابکان: بهرام فره‌وشی؛
• مقاله‌ی مسعود آذرنوش در همايش بين المللی باستان‌شناسی؛
• سخن‌رانی شهريار عدل در کنگره‌ی تاريخ معماری ايران.

بررسی نام و نشانهای قبایل دهگانه بزرگ حکومتی دولت گوک ترکان

Thursday, November 05, 2009 by Mofrad

نگارنده این مطلب را نه با انگیزه ملیت گرایی افراطی (که به اقرار فاقد آنم) یا حتی انگیزه معتدل آذری و ترک خود بلکه صرفاً به جهت تدوین یک شناسنامه برای علاقه مندان تاریخ قبایل و اقوام بزرگ قدیم دولت گوک ترک انجام میدهد. چون در این باب عریضه را خالی دیدم و تحقیقات انجام شده را نارسا و متوقف. چه نقل قولهایی که در کتب و مقالات در این باره به عمل می آید بیشتر از قفس اوغلوی قدیم است که آن هم مانند هر کس دیگر در قفس زمانه اسیر است و بدیهی است که علم تاریخ با امکانات جدید پیش میرود و مورخ برجای می ماند و بر خواب میرود. این تحقیق فشرده هم شامل آن اقوام و قبایلی خواهد بود که نام و نشان خود را درتاریخ کنونی از دست داده و در درون اقوام و ملیتهای دیگر مستحیل شده اند و هم آنهاییکه نام و نشان قدیمی خود را حفظ نموده اند. در این باره سوای اطلاعات رایانه ای و کتب راجع به اقوام ایرانی و سکایی، کتاب جامع مهاجران توران زمین نادر بیات را هم در باب گروههای مختلف ترکان در دسترس دارم و امیدوارم که بتوانم کار مؤجز ولی نوین و با ارزش و نسبتاً جامعی را، ارائه دهم. برای این کار سوای سه دهه تحقیق روی اقوام کهن ایرانی و استپ نشینان هندو ایرانی و ترک و مغول اوراسیا (بین مغولستان و روسیه سفید)، گشایشهایی بزرگی هم در سالهای اخیر در این راه بدست آورده ام و آن همانا اسلحه برنده ای است که از موضوع اثبات ترک تبار بودن آلبانهای حکومتی در غرب دریای خزر و داهه ها در شرق این دریا بر گرفته ام، که اکنون بکار آید. برای سادگی ابتدا فهرست وار اقوام بزرگ ترک را که بنا به سروده فردوسی زماندران تا به دریای چین را در اختیار داشتند، با نام و نشان آنها آورده و سپس فهرست قبایل بزرگ شناخته تشکیل دهنده آنها را قید می نمایم:
تُرک: برای این نام معانی مختلفی ذکر شده است. معتبرترین آنها ترک به معنی کلاهخود و ترک به معنی فرمانروا و قانونگذار است. مطابق منابع چینی هیئت اصلی نام قبیله ترک را که توسط هونها برای خدمت آهنگری و بافندگی از سمت شمال شرقی دریای خزر به اورخون در سمت شرق مغولستان کوچ داده شده بودند، توکیو آورده اند. غالباً تصور شده است که یک "ر" در وسط این نام به سبب مشکل بودن تلفظ آن در نوشته چینی ها از قلم افتاده است. بدون شناسایی توتم اصلی ترکان شناسایی درست نام و نشان قبایل ترک به مشکل بر می خورد از این رو هم بوده است خواجه رشیدالدین فضل الله در جامع التواریخ خود هر یک از قبایل بزرگ و کوچک ترک را به همراه توتم ایشان ذکر نموده است.ولی در اثر وی این توتمها انواع عقاب و شاهین است که به قبایل اویغور (بُز اوک=تیره های طلایی حکومتی) در سمت ترکستان چین منتسب است. وی به عمد یا به سبب عدم اطلاع از توتمهای تیره های اوغوز یاد نکرده است. با اندکی دقت می توان متوجه شد که توتم اصلی و درجه اول ترکان گراز و توتم درجه دوم ایشان گرگ بوده است. چون نام های خیون (به مازندرانی یعنی مربوط به گراز، به چینی یعنی خرس)، خزر (خاس ار به سغدی یعنی گراز سرور)، و تغوز ارسین (در اصل یعنی هفت تیرهً گرازان) و تونقوز (گراز، ترکان سیبری شرقی)، توغوز اوغوز (تیره گرازان یا هفت تیره گرازان) و خود اوغوز (هوک اوز، خوک سرور) وغُز (خی اوز، گراز سرور) به وضوح بیانگر این مطلب می باشند. این تیره های صحراگرد ترک از عهد باستان در اطراف دریای خزر به جز سواحل جنوبی آن پراکنده بوده اند. جالب است که این ساکنان جنوب ایرانی نیز نامشان با گراز پیوند دارد چه وراژ گانه (ورکانه، گرگان) و کاس پیانه هم در اصل به معنی منسوب به سرزمین گرازان و گراز خواران می باشند. از این جاست که نامهای مختلف دریای خزر یعنی گرگان، خزر و کاسپیانه جملگی به همین معنی تقریباً مشترک هستند. به نظر میرسد نامهای ایرانی بُلاش (وُلاش= بسیار نیرومند، گراز) و نام روسی بوریس (به زبان اسکیتی به معنی بسیار نیرومند) و نام نیای اساطیری ترکان یعنی گوک بوری (گو-ار خدای آسمان و رعد هونها) از نام گراز گرفته شده اند. لذا توتم گرگ (واری ژرمنها، وهرک ایرانیان) بعداً جایگزین توتم بوری (بورو روسها یعنی گراز) شده و کلمه بوری در زبان ترکی صرفاً به معنی توتم گرگ (واری ژرمنها، وهرک ایرانیان) گرفته شده است. در مجموع می توان گفت تیره های شمالی و شرقی ترکان صحراگرد خود با توتم گراز معرفی می نموده اند و تیره اویغور (ایل سرور و خجسته) چنانکه خواجه رشیدالدین فضل الله قید نمود خود را با توتم انواع عقاب. گرچه این موضوغ عمومیت نداشته چه نام ترکان قرقیز (قرقی سروران) در قرقیزستان که از تیرهای اوغوز بوده اند دارای همان توتم از عقاب و شاهین اویغوران هستند. نامهای تات (تاو-ایت به ترکی یعنی دارندگان سگان تنومند) و تاتار (تات ار، در مفهوم تات سروران) را می توان در رابطه با هم با توجه به ایزد توتمی گرگ آلانها یعنی توتیر (تو- تور یعنی حیوان وحشی نیرومند) به مفهوم گرگساران (یعنی دارندگان توتم گرگ) یا گراز ساران گرفت که نامهای این دو قوم در اساس با نامهای قوم ایرانی کادوسیان (کا-تو- سون= یعنی پرستندگان سگان نیرومند) و قوم نیمه اسلاو- نیمه ترک-ایرانی ووسونها (دارندگان سگان نیرومند، خی شکوها، اسلاف سرخ ریش بلغاران) قابل تطبیق می باشند. ووسونهایی که به همراه هونها از استپهای آسیایی به اروپا هجوم بردند و منشأ اصلی ملیت بلغاران شدند. بنابراین ترکان حکومتی گوک ترک در داشتن همین توتم گرگ با تاتارهای اصلی یعنی ووسونهای متحد و زیردست هونها- که ایشان در اساطیرشان آنان را دشمنان خود معرفی می نموده اند- مشترک بوده اند. در میان آلانهای جنوب قفقاز یا آلوانهای غربی توتم گرگ در مقام خدای حامی گرگان آلانها (تو تیر= گرگ نیرومند یا گراز نیرومند) تورک (پهلوان) نامیده میشده است. چه موسی خورنی از آن به عنوان خدا-پهلوان گرگ/گراز سیمای مردمان سمت دریای سیاه یعنی سمت گرجستان نام برده است. به نظر میرسد تیره های اوغوز که به حاکمیت قبایل ترک میرسیده اند از اویغورها (فرمانروایان و نجبای متمدن) به شمار میرفته اند یعنی این تقسیم بندی قبایل به اویغور و اوغوز سیال و متغیر بوده است.
امّا ترک در نزد ترکان در معنی سکایی آن یعنی گرگ فراموش شده است، نگارنده نخستین بار این مفهوم در رابطه با نام توره (گرگ کوچک) و نام پادشاه معروف اسکیتی/تورانی پارتاتوا (توتیر، تور، لیکوس یونانیها=گرگ) برخورد نمودم. ایشان در زبان خویش آن را به مفهوم حاکم و قانوگذار گرفته و معنی سکایی آن را در توتم گرگ خویش حفظ می نموده اند. زوج قوم ترکان اولیه توکیوهای منابع چینی همان توکومونگها بوده اند که همان ترکمنها می باشند. مسلم به نظر میرسد که ترکان حکومتی امپراطوری بزرگ گوگ ترک برای با پشتوانه نمودن نام و نشان خود سه نام را با معانی متفاوتش در هم ادغام نموده اند:1- تورک به معنی سکایی آن یعنی توتم گرگ ترکان. کلمه فارسی توره با پسوند تصغیر "ه" به معنی شغال به وضوح حاکی از این معنی است. می دانیم مطابق خبر منابع کهن چینی توکیوها سر گرگ توتمی خود را از طلا ریخته و بر دیرک چادر خاقان خود نصب کرده بودند. به طوری که گفته شد. این توتم ایشان بوده است و مسلماً یکی از معانی اصلی بوده است که از نام ترک مفهوم میشده است. 2- تو کیو یا تورکیو (در هیئت دور-چو) به معنی بر سر گذارندگان کلاهخود را باید از این میان کنار گذاشت چه استعمال چنین کلاه خودها در میان ایشان رواج کافی نداشته و سنت جا افتاده ای نبوده است. 3- ترک (تور- کویو) از ریشه کلمه ترکی توره (قانون) و کویو (گذارنده) که در مجموع حاکم و قانونگذار است. این معنی لابد بعد از به قدرت رسیدن ایشان از نام ایشان استخراج میشده است. گر چه در اساس نام ترک یا تورک ریشه آلانی آن به معنی گرگ نیرومند نهفته است. به هر حال این مفهوم اخیر و شکل کنونی آن بعد از تشکیل حکومت گوگ ترکان (ترکان اصیل و حکومتی) بدیشان داده شده است. والاّ این نام پر طمطراق حکومتی یعنی قانونگذار یا حتی قانونگزار نمی توانست مناسبتی با نام و نشان این قبیله آهنگران زیر دست و تبعید شدهً هونها به اورخون داشته باشد.
نه نادر بیات مؤلف علاقه مند به منشأ قبایل ترک و نه ترک لوگ های منابع وی حوصله و جرأت وارد شدن در مبحث بررسی اسامی قبایل اولیه دهگانه گوگ ترکان را به خود نداده اند که به شکل تلفظ چینی شکسته و بسته آن از عهد تجزیه حکومت گوگ ترکان در حدود سال 630 میلادی به دست ما رسیده است. نگارنده از آغاز دیروز با تا پایان امروز با این اسامی دست پنجه نرم کرده ام که تا فرجی در این راه گشوده شود. نتایج این تلاش روی این اسامی تا به حال از این قراراست:
1- شاخهً تولو (اوغوز، تولاش) که نگارنده در معنی خود همین سه نام مذکور مفهوم صحرا گرد را در می یابد. قبایل پنجگانه این شاخه که مساکن شان بین رودخانه یلدوز علیا و تارباقاتای ذکر شده، از این قرارند:
چوموکوئن (خانات منطقه چمنزار و باتلاقی) نام این قبیله به وضوح یادآور قبیله ترک منطقه چومول (باتلاقی) است که در نزدیکی ماناس (همنام قهرمان اساطیری قرقیزها) می زیسته اند. لذا منظور از اینان را باید همان قرقیزها (قرقی سروران) دانست. هولو (خئلو-لو) به زبان سکایی و ترکی یعنی دارندگان توتم گراز تیز دندان. پیداست خزرها و خیونها (یعنی منسوبین به گراز یا خرس)؛ یا شاخه ای غربی از تونقوزها (گرازان) مراد است. میدانیم که هسینگونو ها یا همان هونها (خیونها) پیش از به قدرت رسیدن یوان و یوانها (آوارها) و گوگ ترکان حکمرانان بلا متنازع استپهای اوراسیا بوده اند.. شه شوتی (یعنی صحرانشینان) با شاتی ها و چولو های منابع چینی بعدی که به همین معنی می باشند، مطابقت دارد. لابد ترکمان سالور (چالی اورت، صحرانشین)، ترکان بورچالی (صحراگرد) که قبیله اولی در سمت ترکمنستان و دومی در سمت آذربایجان و گرجستان پراکنده اند و دارای نامی مترادف با این همین قبیله کهن ترک می باشند، از همان تبار هستند. به نظر میرسد تاتار (گرازساران) و خزر (دارندگان توتم گراز) اسم عمومی دیگری بر همین مردم بوده است که در شاهنامه از وجود ایشان در سمت دریای مازندران خبر داده شده است . توکی شه (دارندگان دستار توغ دار) نشانگر نام چهار توقری ها و افشارها (کلاه فش داران و افسر داران) است که سمبل و توتم قبیله ای ایشان شاید به مناسبت تشابه اسمی اولیه عقاب شکارگر تاوشان یعنی خرگوش انتخاب شده بوده است. سر انجام شونی شه (دارایان کلاه قوس و قزح دار) نشانگر نام قشقائیان (دارندگان کلاههای کنگره دار) است.
شاخه پنجگانه نو- شه-پی (تاردوشها، صاحبان رعایا، حاکمان، اویغورها) که در عهد حکومت گوک ترکان بین رودخانه های چو و تالاس می زیستند عبارتند از:
آسی کیه کیو (قبیله آهنگران حکومتی) به وضوح مطابق ترکان حکومتی (=سرداران صاحب درفش، سلجوقی ها) است که توانستند امپراطوری جدیدی از ترکان را در آسیای میانه و خاورمیانه به وجود بیاورند. نام اساطیری آسینا در زبان سانسکریتی و سکایی به معنی فرد آهنگر است و آچینا (چینا) در زبان مغولی یعنی گرگ . لذا در اصل از او نه همان نیای توتمی گرگ یا گراز ترکان یعنی بوری بلکه نیای اساطیری آهنگر ایشان مراد بوده است. آسی کیه نی شو(آهنگران رعیتی) که به وضوح یادآور نامشان مطابق ترکمنها (ترکان رعیتی) است. کوشو کیو (قبیله حاکمان قوچ جنگی) که به وضوح یادآور نام قره قویونلوها (قوچ سیاه جنگی) است که می دانیم این مفهوم در رابطه با نام زوج قبیله آنها آق قویونلوها که در این فهرست تحت نام کوشو چو پا ن (قوچ سوون، قوچ پرستان) معرفی شده اند، بهتر مشخص میگردد. جزء سووَن این نام در نام اعقاب ایشان شاه سوون (شاه پرستان) زنده مانده است. پاسایی کان توئن (پاشایان خونریز) به وضوح نشانگر پاشایان عثمانی است که امپراطوری اسلامی بزرگی را به مرکزیت آسیای صغیر به وجود آورده بودند.
در باب این نام ها باید توضیح داده شود که نام آسینای اساطیری ترکان هم در رابطه با نام آسی کیه کویوها (ترکان سلجوقی) به وضوح نام یاد خود آهنگران قبیله توکیو (ترکان اولیه و اصلی) و توکومونگها (ترکمنها) است. معهذا این شغل به ظاهر همچنین نشانگر قبیله ترک کنگر لوها در آذربایجان و اران قدیم است. از سوی دیگر این نام اخیر می تواند اشاره به شاخه ای از قشقائیان یعنی دارندگان کلاهای کنگره دار هم بوده باشد. به هر حال کنگرلوها در عهد پیش از تأسیس و سقوط دولت گوک ترکان در اران سکنی داشته اند که مورخان یونانی و رومی از ایشان در این منطقه نام برده است.چون گوکاسيان می نويسد که نام های ساويرها (سابير، سوار) و کنگرها (کنگرلوها) در آثار استرابن و پلينی بزرگ که در سده اول میلادی می زيسته اند، آمده است. در توضیحاتی توحید ملکزاده در این باب آورده صور اصلی این نام اخیر را کانگلی و خانگر ذکر شده است و این می رساند که این نام نه به معنی معدنچی بلکه به معنی کند و کاو کنندگان خاکها و علوفه های باغها و مزارع بوده است چه فردوسی هم در شمار رعایای قفقازی جمشید از مردمی به نام نسودی (نسو کنندگان) به عنوان یکی از چهار رعیت قفقازی جمشید (سپیتمه تاریخی، داماد و ولیعهد آستیاگ وهمچنین جمشید به عنوان خدای جهان زیرین) یاد کرده است. فردوسی نامهای آن سه قبیله ارانی دیگر را نیساری(جنگجویان ارانی)، هوتخشان (گرگرها)، کاتوزیان (سگپرستان کوه نشین، کادوسیان) قید نموده است. در اینجا زبان ترکی (زبان محلی عمده) و زبان ایرانی مادی-پهلوی (زبان اداری عمده) کنار هم رایج بوده اند. کتاب ترکی بسیار جالب ده ده قورقود براساس روایات منحصر به فرد و اصیل خصوصاً از تاریخ و اساطیر ایرانی یادگار بومیان ترک زبان ارانی است که در تاریخ با نام آلوانها (آلبانها)، آگوانها، اردانها، ارانیها و اوتیان در خبر یونانیان و رومیان و ارامنه و آتورپاتکانیهای کتاب پهلوی شهرستانهای ایران آمده اند که از این میان چهار نام اول جملگی به زبان مادی و آخری به زبان ترکی آذری همگی به معنی مردم سرزمین آتشها (برپایه آتش چشمه های سوزان نفت و گاز سمت باکو) بوده است. ده ده قورقود یعنی پدر توتمی نگهبان حیوانات وحشی (اویستی آلانها)، پدر شاعر و تنبورنواز اساطیری که ارتباطی ریشه ای با جمشید اساطیری ایرانیان و برستیر=پلنگ نیرومند خدای زمین و جهان زیرین آلانها و همچنین توتیر خدای حامی گرگ آلانها و ولِس گرگ سیمای و نی وتنبور نواز اسلاوها و تورک گرگ سیما و نیرومند خبر موسی خورنی دارد. سوای ترکان ارانی که تحت نام سکائیان و تورانیان ازعهد مادیای اسکیتی (افراسیاب معاصر فرائورت و پسرش کی آخسارو/هوخشثره از پادشاهان بزرگ) در این منطقه سکنی گرفته بودند، پای ترکان داهه (چولها، چورها، سیلوها) نیز در روزگار پیش از اعراب به منطقه اران رسیده بوده است؛ چون منابع کهن ارمنی و اسلامی نام منطقه ای درسمت دربند قفقاز را به نام ایشان به صور چور و صول هم ثبت نموده اند. نام قبیله ترکان قفقازی نوقای (به زبان مغولی قوم سگپرست) یاد نام قوم کهن این نواحی یعنی سوار (سو-ار)، سابیر (سپ-ار) است که اجزاء اول آنها خلاصه کلمات ایرانی-سانسکریتی و سکایی سپه (سگ) و سون (سگ) است. لابد شکل ترکی این نام بی ایت (سگسار) بوده است که اکنون بیات گوییم. در باب سگپرستان هم کیش اینان یعنی تات ها و تاتارها گفتنی است تات کلمه ای ترکی است که از تلخیص "تاو-ایت (دارندگان سگان تنومند و توانا)" معنی میدهد. این ترجمه ترکی نام ایرانی کادوسیان است: "کا(پرستنده)-تو (توانا) سوئن (سگ)" در مجموع یعنی دارندگان سگان توانا، چون استرابون در این باب خبر می دهد که "سوغات کادوسیان به اسکندر دو سگ بزرگ بوده است که در نبرد بر شیر غلبه می نمودند." در باب تاتار (تاو ایت آر) گفتنی است که آن در ترکی به معنی "دارندگان سگان تنومند" است. این نام در اصل به قبیله سرخ ریش ووسون متحد هونها در سمت شمال غرب ترکستان چین تعلق داشته است که دارای نامهای ایرانی ووسون یعنی دارندگان سگان خوب و خی شکو یعنی دارایان سگان خوب بوده است. مطابق منابع کهن چینی خی شکوها "نیاکان توتمی و اولیه خود را دو سگ خرمایی به شمار می آوردند". قبیله بزرگ ووسون بعد از مهاجرت به اطراف رودهای ولگا و دون که به همراه متحدانشان هونها صورت گرفت، بلغار (اتحادیه قبابل فراوان) نامیده شدند. این موضوع که بلغاران پیش از مسیحیت در مراسم جشنهای خود سگ قربانی میکرده اند. گویای مقام قدسی و توتمی سگ نزد ایشان بوده است. روسها نام ترکی تاتار ایشان را بر همه قبایل صحرانشین شرقی مرزهای خویش عمومیت داده اند. در غیر این صورت یعنی عدم تطابق نام ووسون با تاتار می توان چنین نتیجه گرفت که منظور از نام تاتار (تاو ایت ار= سگان تنومند و چاق) دارندگان توتم گراز بوده است که در این حالت تاتارها با تنونقوزها مطابقت می یابند که این نظر منطقی تر می نماید. مطابق خبر موسی خورنی "وناسپ سورهاپ در رأس خزران و باسیلها (باسمیلها= هجوم برنده ها) در اواخر قرن دوم میلادی به ارمنستان هجوم آورده بود". این همان خبر شاهنامه ای هجوم گرازان به سرزمین آرمانیان و مأموریت یافتن گرگین میلاد و بیژن اشکانی برای رفع آن است.
در باب یکی بودن گوک ترکان -که در شکل کوگ ترکان (دارندگان توتم "درنده تنومند و چاق=شیر") معنی میدهد- با سلجوقیان کهن (دارندگان رأیت و درفش) گفتنی است که این توتم در مفهوم اخیر بعد از تشکیل امپراطوری کوگ ترک یا گوک ترک به جای توتم ترک (=گرگ) سابق ایشان انتخاب شده بوده است و از این رو هم بوده است که نامهای مرکب از آلپ در نزد سران سلجوقی بسیار مرسوم بوده است. از جمله آلب ارسلان (شیر قهرمان)، غیاث الدین "کی خسرو (کی خشثرو= شیرشاه)" که اساطیر این دو شیر و خورشید را در سکه های سلجوقیان آناتولی و سرانجام درفش دولتی رسمی ایران را برجای نهاده است. در منابع اسلامی کهن در باب اخبار آل سلجوق (آسی کیه کیوهای دولت کوگ ترکان) ایشان را پیش از تشکیل امپراطوری سلجوقیان در مقام فرمانروا و بالا دست خویشاوندان ترکمن خود یعنی همان آسی کیه نی شو های منابع چینی کهن ظاهر گردیده اند.
اگر در اساس نام قومهای اویغور ، آرسین، آرکچیک، هسینگونو و ژوان ژوان (آوار) وجود توتمی نهفته باشد -که مسلم هم می نماید که چنین باشد- آن همانا عبارت از نام خرس می باشد چه نام اویغور در هیئت آیی گوری در زبان ترکی؛ آرسین (از ریشه ایرانی ارس=خرس) و آرکچیک (از ریشه سانسکریتی رکش-یک)، هسینگونو (به ایرانی خشین گون یعنی قهوه ای رنگ=خرس) در زبانهای هندواروپایی و ژوان ژوان در زبان چینی به معنی (موجودات منفوری که به نحو نامطلوبی حرکت میکنند=خرس مانندها)؛ آوارها در زبان ترکی (آیی یاورو = اولاد خرس) مستقیم و غیر مستقیم اشاره بدین معنی دارند. جالب است که نام امپراطوری ترکان اویغور در شمال و غرب چین ژیو خینگ (نه قبیله) نامیده میشده است که با اندکی تغییر در جزء خینگ (قبیله) یعنی در هیئت خیونگ معنی خرس را میداده است. می دانیم این مثل هم زبان زد چینیان بوده و هست که " نه از ببر جنوب بلکه از خرس شمال بترس" و لابد اشاره به توتم ساکنین کهن این نواحی است. در این صورت این سؤال پیش می آید که آیا نام خیونان اوستا از ریشه ایرانی خی (خوک) بوده است یا از ریشه چینی خیونگ یعنی خرس. از آنجایی که می دانیم که نامهای اویغور و آرسین و آرکچیک و هسینگونو-هیون وهمچنین ژوان ژوان و آوار را نامهای قوم واحدی به شمار آورده اند لذا مفهوم خرس آن بر خوک و گراز آن ارجحیت پیدا می کند. نزد ایرانیان نام قبیله حکومتی پارتها یعنی ارشکها (اشکانیان) را از همان ریشه کلمه ایرانی ارش (ارس، خرس) گرفته اند.

något nytt om de nordiska myternas rötter

Wednesday, November 04, 2009 by Mofrad

Numera går inte att lösa mera gåtor invärtes i nordiska mytologin, men det går bra med grannarnas kultur ärv:

Idag, som jag har börjat korrigera min forsknings arbete om nordiska myternas rötter, har jag hittat både rötter på turs (iriska turc, galtskepnade druider) och "Yggdrasil ask" (den gudomlige ekens tröskel). Namnet druid betyder på walesiska ”ek” och ”ekens trull”. På detta spår hittar jag även betydelsen på själva mytiska Asken (asagudarnas ek). Nu forstår jag varför man har presenterat Yggdrasil både som ask träd och ek träd. mvh

شرح و بررسی اهم نکات تاریخی و جغرافیایی کتاب پهلوی شهرستانهای ایران

Sunday, November 01, 2009 by Mofrad

بعد از سالها آشنایی با این کتاب پهلوی سرانجام حال که کتاب هفت جلدی خود در باب تاریخ اساطیری تطبیقی و جغرافیای تاریخی مربوط بدان را به پایان می رود این امکان عاید شد که نظری تحقیقی تازه ای صرفاً به نکات مبهم مطالب این کتاب پهلوی بیافکنیم. برای جلوگیری از اطاله کلام و سادگی امر توضیحات خود را در آغاز قید می کنم و متعاقباً متن فارسی خود کتاب را از پایگاه پژوهشی آریابوم نقل می نمایم:
گرچه در این کتاب متأخر پهلوی بیشتر انتسابات بر اساس تشابه نام شهرها و نام شخصیتهای تاریخی کهن صورت گرفته است، معهذا در آن اطلاعات تاریخی و جغرافیایی جالبی از عهد باستان نهفته است که ما در اینجا نکات قابل توجه و مهمی را می آوریم که دیگرمحققان –که اساساً ایرانشناسان غربی بودند- آنها را ندیده اند.
در بند دو تا پنج انتساب بنای سمرقند به کاووس (خشثریتی سومین پادشاه ماد) و سیاوش (فرود، چهارمین پادشاه ماد، فرائورت) از افسانه های شایع در منطقه اخذ شده است و بی اساس است. همین طور گرد آوری اوستا در عهد گشتاسپ پدر داریوش حاکم پارت یا گشتاسپ (حاکم گرگان) که برادر بزرگ خود سپیتاک زرتشت بوده وهمچنین موضوع سوزانده شدن اوستای جمع آوری شده مفروض توسط اسکندر بی اساس است. اسکندر خود پاسارگاد را با تمام اسناد و مدارک و اسباب و مصالح آن به آتش کشید. به احتمال زیاد تعالیم اخلاقی گائوماته زرتشت (سرود دان زرین تن) نخستین بار در بلخ و شمال هندوستان که وی از جانب پدرخوانده اش کورش سوم و برادر خوانده سنگین جثه اش بردیه بر این نواحی نظارت داشته است؛ تحت عنوان تعالیم شاهزاده گوتمه بودا (سرود دان منور) تدوین گردیده است. یعنی آشوکا هندوان نخستین فرمانروای زرتشتی/بودایی آسیا بوده است.
در بند ششم نام سغد هفت آشیان نه با ناحیه سغد یعنی دامپروران ناحیه سمرقند بلکه در اساس با هفت هندوی وندیداد یعنی هندوستان مطابقت دارد چه نام سغد (محافظت کننده دامهای پرسود) در اینجا اساساً اشاره به کشور گاوان مقدس یعنی هندوستان یا همان فردذفشو اوستا یعنی ناحیه دامپرور است.
در بند هشتم نام شهر نوازک (یا ونابک) که در سمت بلخ بامیک قرار داشته با شهر دارای آتشکده ونابک (دوستدار خدا) یعنی مزار شریف حالیه مطابقت دارد.
در بند نهم از نامهای جالب یبغو (به ترکی یعنی عامل و امیر)، سنجبو (سنجاق-بی به ترکی یعنی امیر صاحب درفش، ریشه نام سلجوق)، چول خاقان (فرمانروای "مردم پرستنده آلت تناسلی= داهه ها")، گهرم (کُهرم، پرستندگان بزان کوهی، سکاها، قشقایی ها) و تیژاو (که در پهلوی به صورت توگار= تخار نیز قابل بیان است) یاد شده است.
در بند هیجدهم نام قومس پنج برج (دامغان، در قیاس با هکاتوم پلیس= در اصل به معنی هفت شهر، سمنان) و محل قوم چول (داهه) که در سمت شمال غربی سمت پارت قابل توجه است. در منطقه ترکمن صحرا قبرستان با سمبل توتمی آلتهای سنگی از ایشان به یادگار مانده است.نام ترکی این مردم در ایران به صور کارا قوزلو و کارا چولو در نزد ترکمن ها در نام عربی یمود/یموت زنده مانده است چون این هر سه نام اشاره به توتم آلت تناسلی مردانه دارند.
در بند نوزدهم به نظر میرسد از پنج شهر ساخته انوشیروان یعنی خسرو-شاد، و خسرو-مُست آباد، و ویسپ-شاد - خسرو، و هوبوی-خسرو و شاد-فرخ-خسرو به ترتیب شهرهای پنجگانه یا هفتگانه مدائن یعنی بلاش آباد، درزنی زان، تیسفون (خسرو شاد هرمز) ، وه اردشیر و ماخوزا منظور شده باشد.
در بند 25 از دژ اعراب (وری تازیان= دژ اژدها-مردوک پرستان) در حیره یاد میشود که مسلم می نماید همان خورنق (دژ و کاخ با شکوه و جلال باشد) که نعمان پسر منذر برای بهرام گورساخته بوده است.
در بند 27 از دژ بهرام آوند در سمت نهاوند و ماد یاد شده است که با شهر بروجرد مطابقت می نماید.
در بند 29 از وسیمکان (مسکن مس- مغان) ، نیهاوند، ویستون، مسرگان (مس- رغه-کان)، بروزان و مرنزان یا مگانجان (مکان بلم رانان) یاد میگردد که به ترتیب با دماوند ، نهاوند، بیستون، دشت بزرگ خوزستان، بلوچستان و نواحل ساحلی ایرانی خلیج فارس و دریای عمان هستند.
در بند 38 نام افراسیاب با الهه سپندارمذ در رابطه با نام سرسواتی (= پر رود و آب، هراخوائیتی؛ آراخوزی، اواگانه، افغان) مورد توجه قرار گرفته است.
در بند47 نامهای شوش و شوشتر با نام عبری شوشین یعنی گل سوسن ربط داده شده است.
در بند 50 از فریدون (فرد دوست منش=هخامنشی) در اساس در مقام کورش دوم (توس نوذری) سپهسالار کیخسرو (کی خشثرو، هوخشتره) یاد شده که مسروق (ساراک اخرین پادشاه آشور) را در هاماوران یعنی دیارهماوردان آشوری نابود کرده و شاهدخت خود (در واقع نواده مخدومش کیخسرو، به نام آموخا) را در این رابطه برای مودت با متحدشان در ویرانی آشور یعنی بابل به عقد بوخت سرو (بخت النصر) شاهزاده بابل پسر نبوپالسر در می آورد. کورش سوم (فریدون کشورگشا، فاتح بابل و لیدیه و...) در واقع با کسب وجاهت قهرمانی ملی کورش دوم نیای خویش وجاهت خود را در تاریخ دو برابر نموده است.
در بند 55 از شهر اسگر (به عربی یعنی سرخ مایل به قهوه ای) در رابطه با بهرام گور پرورش یافته در سمت حیره (شهر چادرها) سخن رفته است که به وضوح یادآور نام شهر کوفه یعنی محدوده شنزار سرخ است.
در بند 56 شهرستان آذرآبادگان در سمت آذربایجان همان آلبانی (آگوان، آلوان، اران، اوتیا) است که جملگی نامهای آن به معنی محل آتش (لابد به سبب چشمه های نفت و گاز سوزان سمت باکو) است.
در بند 57 در صحبت از شهرستان وان به گلخشن (=منسوب رُز-شاه) یعنی رؤسا فرمانروای اورارتو متحد و حامی دایائوکو (کیقباد) و دژ ارونداسپ وان (توشپا پایتخت اورارتو) سخن رفته است.
در بند 58 شهر گنجک منسوب به افراسیاب تورانی (فراسپ اسکیتی یا مادیای اسکیتی) همان گنجک فراسپ یعنی تخت سلیمان در جنوب آذربایجان است. گنجه قفقاز در کتب پهلوی ساخته سیاوش (فرود/فرائورت چهارمین پادشاه ماد) به شمار رفته است. وی در سمت این شهر توسط کشورگشای غارتگر اسکیتی یعنی مادیا (افراسیاب= پر آسیب) به قتل رسیده است.
در بند 59 از شهری به نام آمل (محل نگهداری احشام) ساخته "زندیق پر مرگ" (مهرگه) به عنوان شهر زادگاهی زرتشت صحبت شده است که همان مراغه (به لغت عربی به همان معنی محل نگهداری احشام، به فارسی محل مرغزار) است که تصادفاً شهر زادگاهی نگارنده هم می باشد.
شهرستان های ایرانشهر
«شهرستان های ایرانشهر»(Šahrestānhā ī Ērānšahr) نام کتابی است به خط و زبان پهلوی/ پارسی میانه/ (Middle Persian) که در سده های دوم و سوم خورشیدی نوشته شده است و به بیان تاریخ، نام و ساختار سیاسی شهرهای «ایرانشهر» و بیان ویژگی این شهرها در تاریخ نگاری ایرانیان می پردازد. این کتاب به گمان پژوهشگران می تواند همان کتاب «یادگار شهرها» باشد که در «بندهش»(بندهشن) از آن یاد شده است و نگارش آن را به فرمان «قباد یکم»(کباد) نسبت داده اند.
به نام دادار نیک افزونی بخش
[شهرستان های ایرانشهر]
به نام و نیرو و یاری دادار اورمزد و بخت نیک
1 شهرستانهایی که در زمین ایرانشهر ساخته شده اند، هر کدام در چه روزگاری، در کجا و بدست کدام سرخدایی ساخته شده است، به تفضیل در این یادگار نوشته شده است.
2 در کوست خراسان شهرستان سمرقند را کاووس پسر قباد بنیان گذاشت. سیاوش پسر کاووس آن را به فرجام رسانید.
3 کیخسرو پسر سیاوش آنجا زاده شد و او آتش بهرام ورجاوند را آنجا نشانید.
4 سپس زرتشت دین آورد. به فرمان شاه گشتاسپ 1200 فرگرد [اوستا] به [خط] ‌دین دبیره بر روی لوحه های زرین کند و نوشت و در خزانه آن آتشکده نهاد.
5 سپس اسکندر ملعون آنرا سوخت و در دریا افکند.
6 سغد را هفت آشیان است، و هفت آشیان آن این است که هفت خدای در آن بود. یکی از آن جمشید، یکی از آن ضحاک، یکی از آن فریدون، یکی از آن منوچهر، یکی از آن کاووس، یکی از آن لهراسب، یکی از آن شاه گشتاسپ.
7 سپس افراسیاب تورانی ملعون در هر یک از آنها نشستگاهی برای دیوان [و] بتکده و بتخانه ساخت.
8 در بلخ بامی شهرستان نوازه را اسفندیار پسر گشتاسپ ساخت.
9 و آتش بهرام ورجاوند (وردج-وند=دارای نیروی سحر آمیز) را آنجا نشانید، و نیزه خویش را آنجا زد و به یبغو خاقان و سنجبو خاقان و چول خاقان و خاقان بزرگ و گهرم و تژاو و ارجاسب شاه خیونان پیام فرستاد که : «به نیزه من بنگرید، هر که به وزش این نیزه بنگرد، همانند این است که به ایرانشهر تازیده.»
10 شهرستان خوارزم را نرسه پسر جهود ساخت.
11 شهرستان مرورود را بهرام پسر یزدگرد ساخت.
12 شهرستان مرو و شهرستان هرات را اسکندر رومی ملعون ساخت.
13 شهرستان پوشنگ را شاپور پسر اردشیر ساخت، و او در پوشنگ پل بزرگی ساخت.
14 شهرستان توس را توس پسر نوذر ساخت و نهصد سال سپاهبد بود. پس از توس سپاهبدی به زریر و از زریر (زرین تن) به بستور (زره بسته) و از بستور به کرزم (سرور رزمجو) رسید.
15 شهرستان نیشابور را شاپور پسر اردشیر ساخت. در آن زمان که پهلیزک تورانی (راهزن تورانی) را کشت، در همان جا فرمود شهرستانی بسازند.
16 شهرستان قاین را کی لهراسب پدر گشتاسب ساخت.
17 در گرگان شهرستانی که آن را دهستان خوانند نرسه اشکانی ساخت.
18 شهرستان قومس پنج برج را ضحاک شبستان خود کرد. اقامتگاه «اشکانیان» آن جا بود. در زمان فرمانروایی یزدگرد پسر شاپور آن را ساخت، در زمان هجوم چول در مقام دژ نگهبانی (ویری پهر) بود.
19 پنج شهرستان را خسرو پسر قباد ساخت و آنها را خسرو-شاد، و خسرو-مُست آباد، و ویسپ-شاد - خسرو، و هوبوی-خسرو و شاد-فرخ-خسرو نام نهاد.
20 [او] فرمود که دیواری که 180 فرسنگ دراز و 25 ارش شاه بلند، 180 دروازه کاخ و در داخل آن دستگرد بسازند.
21 در کوست خوروران، شهرستان تیسفون را ورازه گیوگان به فرمان توس ساخت.
22 شهرستان نصبین را ورازه گیوگان ساخت.
23 شهرستان اورها را نرسه اشکانی ساخت.
24 شهرستان بابل را بابل در فرمانروایی جم ساخته. و او سیاره تیر را در آنجا بست، و طلسم مربوط به هفت سیاره و دوازده برج و قسمت هشتم (آسمان) را با جادوگری زیر مهر (آفتاب) و به مردم بنمود.
25 شهرستان حیره را شاپور پسر اردشیر ساخت و او مهرزاد مرزبان حیره را بر حصار تازیان گماشت.
26 شهرستان همدان را یزدگرد پسر شاپور ساخت که او را یزدگرد خشن می خوانند.
27 در ماد و ناحیه نهاوند و حصار بهرام آوند، بهرام پسر یزدگرد که او را بهرام گور می خوانند شهرستانی ساخت.
28 بیست و یک شهرستان که در پدشخوارگر ساخته شده است، یا ارماییل یا به فرمان ارماییل آن کوهیاران ساخته اند که از [دست] ضحاک کوه را برای فرمانروایی در اختیار گرفتند.
29 کوهیاران هفت هستند : وسیمگان دماوند و نهگان(نیهاوند) و وسپور(ویستون) و سوباران (دنبران) و مسرگان و بروزان و مرنزان (مژانگان).
30 اینان بودند که از [دست] ضحاک کوه را برای فرمانروایی در اختیار گرفتند.
31 شهرستان موصول را پیروز پسر شاپور ساخت.
32 نـُه شهرستان که در جزیره ساخته شده است، [آنها را] امیتوس برادرزاده ی قیصر ساخت.
33 بیست و چهار شهرستانی که در زمین شام و یمن و آفریقا و کوفه و مکه و مدینه ساخته شده است، بعضی را شاهنشاه و بعضی را قیصر ساخته است.
34 در کوست نیمروز، شهرستان کابل را اردشیر پسر اسفندیار ساخت.
35 شهرستان رخود را رهام پسر گودرز ساخت، در آن زمان که اسب-ورز نر تورانی را کشت و یبغو را از آن جا گریزان کرد.
36 شهرستان بست را بستور پسر زریر ساخت، و در آن زمان که شاه گشتاسب برای نیایش دین در کنار [دریاچه] فرزدان بود و بنه گشتاسب و دیگر شاهزادگان را در آن جا مستقر کرد.
37 شهرستان فره و شهرستان زابلستان را رستم، شاه سیستان ساخت.
38 شهرستان زرنگ را نخست افراسیاب تورانی ملعون ساخت و آتش ورجاوند کرکوی را در آنجا نشانید و منوچهر را به پدشخوارگر [محاصره] کرد و [افراسیاب] اسپندرمد را به زنی خواست و اسپندرمد در زمین آمیخت. او [افراسیاب] آن شهرستان را ویران و آن آتش را خاموش کرد و سپس کیخسرو پسر سیاوش آن شهرستان را بازساخت و آتش کرکوی را بازنشانید، و اردشیر بابکان آن شهرستان را به فرجام رسانید.
39 شهرستان کرمان را «قباد» پیروزان شاه کرمان ساخت.
40 شهرستان به-اردشیر را سه فرمانروا ساختند، و اردشیر بابکان آنرا به فرجام رسانید.
41 شهرستان استخر را اردوان شاه «پارتیان» ساخت.
42 شهرستان دارابگرد را دارا پسر دارا ساخت.
43 شهرستان بیشابور را شاپور پسر اردشیر ساخت.
44 شهرستان گور-اردشیرخوره را اردشیر بابکان ساخت.
45 شهرستان توج را هما چهرآزاد ساخت.
46 شهرستان هرمزد-اردشیر و شهرستان رام-هرمز را هرمز دلیر پسر شاپور ساخت.
47 شهرستان شوش و شوشتر را شیشین دخت زن یزدگرد پسر شاپور ساخت که دختر راس الجالوت شاه جهودان و مادر بهرام گور بود.
48 شهرستان جندیشاپور و شهرستان ایران-کرد-شاپور را شاپور پسر اردشیر ساخت و آنرا بیل آباد (بیت لاپات) نام نهاد.
49 شهرستان نهر تیره (کارون) را ضحاک در دوران فرمانروایی [خویش] آنجا را شبستان خود کرد، و زندان ایرانشهر بود و زندان اشکان (دژ فراموشی) نام نهاد.
50 شهرستان هماوران را فریدون پسر آبتین ساخت، و مسروق شاه هماوران را کشت، و زمین هماوران را باز به تصرف ایرانشهر در آورد، و او دشت تازیان را به ملکیت به بخت-خسرو شاه تازی داد به خاطر پیوندی که با او داشت.
51 شهرستان آرست (آرایست، ارجیش) را شاپور پسر اردشیر ساخت.
52 شهرستان آسور و شهرستان به-اردشیر را اردشیر پسر اسفندیار ساخت و اُشک هگر (سازنده کوشک نیکو= ارگامزان خبر موسی خورنی) را به عنوان کندگر و بناگر بر حصار تازیان (خورونق) بگمارد.
53 شهرستان جی (به پارتی ارمنی یعنی شهر اسبان= اصفهان) را اسکندر ملعون پسر فلیپوس ساخت، اقامتگاه جهودان آنجا بود. در دوران فرمانروایی یزدگرد پسر شاپور به خواهش زن خویش شیشین دخت [جهودان را] به‌ آنجا آورد.
54 شهرستان ایران-اسان-کرد-قباد را «قباد» پسر پیروز ساخت.
55 شهرستان اشگر را بهرام پسر یزدگرد ساخت.
56 شهرستان آذربایجان را ایران-گشسب که سپاهبد آذربایجان بود [ساخت].
57 شهرستان ون را ون دختر گلخشان ساخت که به زنی کیقباد درآمد، و تور برادریش کرب با جادوگری آنجا را بصورت دژ اروندسب در آورد، برای حفظ جان خویش.
58 در کوست آذربایجان شهرستان گنزک را افراسیاب تورانی ساخت.
59 شهرستان آمُل را زندیق پر مرگ ساخت. زرتشت پسر اسپیتمان از آن شهر بود.
60 شهرستان بغداد را ابوجعفر که او را دوانیقی خوانند ساخت.
به پیروزی پایان یافت.
فرجام یافت به درود و شادی و رامش.

برگرفته از:
Daryaee, Touraj, "Šahrestānhā ī Ērānšahr: A Middle Persian Text on late antique Geography, Epic, and History", Mazda Publishers, Costa Mesa, 2002

نظریه ای در باب ریشه مشترک کهن سومری و ایرانی خلیج فارس و چالشهای سیاسی مربوط بدان

Saturday, October 31, 2009 by Mofrad

کشورهای عربی خود می دانند که در تاریخ کهن نام رسمی و معروف این خلیج همین خلیج فارس بوده است. پای تعصب قوم گرایانه سطحی نگر در رابطه با منابع نفتی در میان است که وجود این نام را بر روی منابع خود بر نمی تابند و حتی بر سنگ نبشته های بی پناه هم حمله می برند. اگر چه نگارنده اکنون با اطمینان کافی معتقد است در اساس این نام، اسم سومری نام جزیره معروف و نه چندان دور از بین النهرین یعنی خارک یعنی همان جزیره باستانی ایکاره (کلنی معبد ایزد آبهای ژرف) است. چه کلمه پارسو-آ در زبان سومری به معنی جایگاه برگزاری مراسم دینی ایزد معبد آبهای ژرف است و این به وضوح یادآور نام کهن جزیره خارک (جزیره صخره یا معبد سترگ) یعنی ایکاره (ائآ- کاره= کلنی معبد ایزد آبهای ژرف) است که آندروستن طاسوسی نمایندهً نئارخوس دریاسالار اسکندر از وجود معبد بزرگ خدای آبهای ژرف یعنی ائا سومریها (یعنی ایزد خرد و آبهای ژرف)- که تحت نام یونانی نپتون از آن یاد کرده است- در این جزیره سخن رانده است، که آثاری از ویرانه آن معبد کهن معروف بر روی بلندیهای جزیره یافته شده است. مطابق گفتار جلال آل احمد، پلینیوس نام این جزیره را آراکیا (=خارک) ضبط نموده و میگوید که: "جزیره متعلق بوده است به نپتون و کوهی بس بلند داشته است." نام آراکیا در آثار بطلمیوس هم دیده میشود که میگوید "این جزیره متعلق به اسکندر بوده است".
این اخبار کهن نشانگر موقعیت دینی و سیاسی ممتاز جزیره خارک – ایکاره در اعصار ما قبل اسکندر مقدونی بوده است. بنابراین، این دُر یتیم خلیج فارس بر خلاف مفهوم آن اصطلاح جلال آل احمد، در گذشته حاکمیت خلیج فارس را داشته است و با ثبت نام و نشان خود در تاریخ بر روی خلیج فارس نمی توان این سرور بلا منازع خلیج فارس کهن را در اساس یتیم شمرد که در گذشته دّر آن کوه مثال بوده و تأثیر فرهنگی بزرگ خود را هم در تاریخ ایران معاصر با اهمیت تمام باقی گذاشته است. چه آن در گذشته با معبد خدای آبهای ژرف دریاهای خودش بر خلیج فارس حاکمیت داشته است. می دانیم این ایزد دریا و خرد در ایران کهن به عنوان خدایی همزاد وخدای دانش و خرد تحت نام اهورامزدا (سرور دانا) و به عنوان سرور جاودانی خردمند دریاها تحت نام خضر (خشثرو= شهریار آبهای ژرف) معروف شده که در قرآن هم در رابطه با مجمع بحرین (تنگه هرمز) از آن بدون ذکر نام یاد شده است. نگارنده قبلاً از مبدأ جنوب بین النهرین؛ با نادیده گرفتن جزیره خارک، دورتر رفته بودم و جزیره دیلمون یا تیلمون را- که به معنی جزیره بازار لباس است و همان جزیره کیش کنونی- منشأ این نام تصور میکردم. توجیه لغوی من در این باب این بود که دریای مصب رودخانه ها در اسطوره گیل گامش که یک نام معروف خلیج فارس در عهد باستان بوده است به زبان سومری باید آبّا-پو-آری-سا ترجمه میشد که آن را با یک برداشتی با معنی دیلمون یکی میگرفتم. زمینه و اساس دلیل من این بود که یک نام بومی سومری چون در اساس با یک هیئت سومری کهن جزیره ای در خلیج فارس که شباهتی با نام پارس داشته با پارس یکی شده و بر روی نام این خلیج رسمیت پیدا نموده است. چون با ایجاد امپراطوری عظیم هخامنشی نام پارس هم در سواحل خلیج فارس آن نام بومی در ترکیب با نام پارس شهره جهانیان شده بوده است؛ ولی چنانکه اشاره شد ایکاره-خارک را در نزدیکی در نیافته و در مقصدی دورتر به سراغ جزیره معروف ایرانی دیلمون- کیش رفته بودم. چون نام پارس صرفاً با روی کار آمدن اتحادیه نیرومند ماد و پارس از عهد کی خشثرو (کیخسرو، هوخشتره ویرانگر آشور) زبانزد جهانیان گردیده و قبل از آن نامی شناخته شده حتی در خاورمیانه نبوده است. لذا حال که دریافته ام کلمه سومری-اکدی مفروض قبلی من در وجود کلمه سومری پارسو- آ پیدا شده است که به معنی محل معبد برگزاری مراسم دینی ایزد ائا است؛ پس این جز در باب جزیره خارک هم در خلیج فارس در باره هیچ جایگاهی دیگر درست بر نمی آید و لذا بقیه آلترناتیوهای ممکن در این راستا را باید کنار گذاشت. یعنی آبّا پارسو-آ نزد مردم بابل به معنی دریای جزیره معبد ایزد آبها (دریای خارک-ایکاره) بوده است؛ نه چیز دیگر. می دانیم نامهای ایرانی و اسلامی ایزد سومری ائا-انکی اکنون در سواحل ایرانی خلیج فارس و دریای عمان به صورت خضر (خشثرو= شهریار دریاها) بر روی اماکن زیادی باقی مانده است. به طوری که گویا است اعراب اطراف این خلیج نفتی صرفاً وجود این نام را از سر تعصب قومی و ملی و منافع اقتصادی شان بر نمی تابند و قبول آن را به معنی دادن سند مالکیت این خلیج به ایرانیان تلقی می نمایند و با مستمسکات تاریخی ضعیف منکر سابقه تاریخی آن میگردند تا سطحی نگرانه سند خیالی منبع نانشان را که با نفت این خلیج پیوستگی پیداکرده است، از دست ندهند. یعنی بخواهیم و نخواهیم بار ملی نام خلیج فارس بار اقتصادی و ملی را به چالش می طلبد. در بابل و آشورعهد باستان سه نام برای خلیج فارس دوران بعد وجود داشته است که از این میان دریای پارسو-آ یعنی دریای جزیره خارک به لطف کشورگشایی پارسیان هخامنشی که همنامش بوده است بر دیگر نامهای کهن آن یعنی دریای بزرگ سمت طلوع خورشید، دریای تلخ و دریای مصب رودخانه ها و دریای ستویس (بسیار سترگ=خارک) پیروز شده است. گرچه نام پارس ایرانیان نه به معنی معبد بلکه به معنی توتم پلنگ (سگ بالدار) بوده است. از این میان دریای پست و گود و دریای چاه آب (=دریای پارسو-ی ایزد آبها) خود از نام ایزد سومری ائا یعنی ایزد معبد آبای ژرف اخذ شده بوده است، صرفاً بیان دیگر خود همان دریای پارسو-آ می باشد. خود مغان ایرانی نام خلیج فارس را از همان نام بابلیش یعنی دریای بزرگ سمت بر آمدن خورشید گرفته و آن را با توجه به موقعیت فلات ایران به دو نام فراخکرت (دریای فراخ/اقیانوس)، ستویس (بسیار سترگ) و وروکش کانس اویه (یعنی دریای بزرگ چاه آب و گود= در واقع یعنی دریای ایزد معبد آبهای ژرف یعنی ائا) تلخیص و ترجمه نموده بودند. ولی یونانیان و رومیان هم آن را به سبب وجود امپراطوریهای بزرگ پارسی زبان ایران پیش از اسلام به نامهای خلیج فارس می نامیدند.
طبق اسناد تاریخی موجود به روزگار سروری خلفای عرب هم که این دریای بی صاحب ارزش خاصی نداشت، خود اعراب ابائی از اطلاق نام دریا یا خلیج فارس بدان نداشته اند. حال که دعوای ملی پوشانه بر سر نفت نهفته زیر آبهای آنجاست، جهانخوران زیرکانه طرحی افکنده اند، تا با ایجاد بحران تصرف ناقص سه جزیره قبلاً بی صاحب و حالا با صاحب خلیج فارس، شیوخ و عجم نمک پرورده خود را به جان هم بیافکنند و از آن به نفع دزدیهای سرنوشت ساز خود و متعاقباً شاه و شیخ ساز خود طرفه بر گیرند. در اساس اتحادیه وحشتناک اهریمنی ناتوی خود را هم برای همین قلدری ها و سروری در جهان راه انداخته اند تا در جایگاهی منافع اقتصادی گرهی خود ایجاب کرد سریع حمله کنند. ما ضعیف و ضعفا نیز تنها قادریم همانند مادران خانه دارمان نفرین کنیم "الهی که زهرماروشون بشه"، که با وجود اوج گیری شرق آسیا در آینده زهرمارشان هم خواهد شد. کاشکی انشاءالله که تا آن وقت ما ملل منطقه خود از خون دماغ عقب ماندگی فرهنگ برده داری اسلامی زنده بمانیم. تصور کنید در آن کویرهای بی آب و خالی شده از منابع نفتی و مملو از میلیونها جمعیت اسلامزاده، به دنبال آب و نان روزمره چه هلهله و ولوله بیهوده ای به راه خواهد افتاد و نفت خود جهان سرمایه به چه قیمت گزافی به فروش جهانیان خواهد رسید.
حال در این گیر و دار کله قند سّمی مذهبی به رأس خود تعبیه شده ولایت فقیه اسلامی ایران هم در نتیجه اولویت خرافه بر عقل به طور طبیعی در حال ریزش است: در پی آمد مطلب قبلی نظرم را در باب جمهوری اسلامی گفتنی هستم: انقلاب مردم ایران تنها در وجه استقلال سیاسی خود موفق شده است و این دستاورد بسیار بزرگی است. این را میگویم وقتی ما به یاد شریعتمداریها می اوفتیم که تلویزیونها را به خانه مؤمنین(جویندگان بهشت موعود) قدغن میکردند و کاری به جهان خواران حاکم بر ارکان جامعه نداشتند و اصلاً خود جزئی از ایشان و ستون فقرات پنهان نظام استبداد سلطنتی بودند. این را در مقام مقابله با شیوخ شبه جزیرهً عربستان میگویم که کعبه به ظاهر خالی از بتان را برای فریب خود به نفع جهانخواران و نفس خودشان میخواهند و در لباس عرب اسلامی خود در باطن غربی و تبعه غرب هستند حتی مالک کارخانجات و خیابانها و پمپ بنزینها و کاخها و.. و کاری هم برای اکثریت مردم فقیر عرب و اسلامی و نسلهای آیندهً ایشان ندارند و ظاهر قرآن را هم با بریدن دست آفتابه دزدان به بهترین وجهی اجرا میکنند. بهتر است بگویم با نسل عرب سرو کار دارند ودارند تیشه به ریشه ملل عرب و مسلمان میزنند. منظورم از کّله قند تخدیری و وارونهً جمهوری اسلامی ایران آن است که رأس روی زمین آن همان وجه دینی اسلامی شیعی نتراشیده و نخراشیده و شدیداً مطلق گرا و تبعیض گرای آن است که مانع از تحقق دموکراسی فزاینده و واقعی و آزادی اندیشه، آزادی احزاب مستقل و آزادی ادیان و مسائل ضروری مهم دیگر جامعه است. تنها راه اصلاح این نظام، به زمین قرار دادن قاعدهً سر به هوا شدهً جمهوری آن است که اساساً باید روی زمین قرار گیرد. طبیعی است در غیر این صورت بالاخره این مخروط از این وضع ناپایدار که هر روز ناپایدارتر از روز دیگرمیگردد، مفتضحانه زمین بخورد. آنان که جمهوری اسلامی بنیان نهادند خود وقوف بر ضعفهای ایدئولوژیک کلان آن نداشتند و الاّ کار بدینجا نمی رسید؛ مشکل اساسی بی خبری ایشان از اینجا ناشی میشد که ایشان طبق سنت هر نقد ریشه ای و حتی سطحی از اسلام را با چماق کفر و ارتداد می راندند. نسل جوان ایران به شدت و سرعت عادت روزمرگی و دینخویی خود را که جمهوری اسلامی برپایهً آنها پدید آمد، ترک میگویند، برای جلوگیری سقوط کامل تا دیر نشده با اولویت عاجلانه به اصلاح طلبان سیاسی و فلسفی از شمار دکتر پیمان و دکتر سروش و خاتمی و کروبی و موسوی در رسانه ها و ارکان دولت با ازادی تام میدان داده شود. و الّا اصرار در حفظ و بقای نظام با این تعبیه وارونه نه تنها ریشه به ریشه خود، حتی تیشه نابودی به ایران و ایرانی میزنند. کار این اصلاح و انقلاب از خود شخص ولایت فقیه و پیروان طریقتش ساخته نیست چون خود پرورده قفس سنتهای عقب مانده فرهنگی کهن از جمله اعتقاد به منجی موعودی می باشند تا بیاید ایشان را استحمام کند. حتی خدای لامکان و لازمان بی نیاز و ضمناً شدیداً طالب نماز و روزه بسیار وقتکش نه تنها معنی هستی نمی دهد، بلکه دیگر شدیداً فنا سازنده و تباهی آور است. به بیانی عریان این اسلام محمدی بدین شکل خود هم اکنون صرفاً به معنی سرکار گذاشتن عظیم ملتهای پیرو آن است. بمب اتم هم راه کار نیست اما بمب اتم عظیم جمهوری و دموکراسی برای عامه مردم، در کنار اسلام به شدت رفرم پذیرفته و غیر فرقه ای، همراه با تسامح و تساهل مذهبی تا مرز سکولاریسم، تنها راه حل حفظ بقاء شرافتمندانه کشور ایران و ملل ایران در کنار هم هستند.